لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

رفتن به بیمارستان برای تشخیص زردی

سلام جیگر طلا ببخشید یک کم دیر اومدم تا برات خاطرات اخه  من همش به فکر تو هستم و دوست دارم بیشترباهت باشم امروز بردیمت برای اینکه خیالمون راحت بشه زردی نداری اگه بدونی تو دل مامانیچه خبر بود اینقدر ترسیده بودم که رنگم پریده بود ولی بروز نمیدادم با بابا جونی ومن وبابا رفتیم بیمارستان فوق تخصص کودکان بهرامی خدا رو شکر چیزی نبود تو مثل یک گل سرخ قشنگ داشتی رشد میکردی اینم عکسش خواب الود مامانی ...
28 اسفند 1392

تست غربالگری

سلام عسیسم قربون اون چشمای مشکی خوشکلت برو که وقتی نگاه میکنی دل ادم میره امروز باید بریم تست غربالگری چون از سه تا پنج روز بعد از تولد تست میگیرن که خدای نکرده نی نی عقب ماندگی ذهنی وفبیسم و تیروئید نداشته باشه منم با بابا و عمه جون تو رو بردیم یک مکز بهداشت تو بلوار کشاورز تا ازت تست بگیره  چشمت روز بد نبین اول خانمه گفت کف پای بهار و ماساژبدین ما هم این کارو کردیم بعد رفتیم تو اتاق  جورابت و در اورد یک امپور کوچیک زد به پات باید منو میدیدی صورتم شده بود پر اشک بابا منو بغل کرد ارومم کرد بعدم عمه تو رو برداشت اومدیم بیرون من یک کم شیرت دادم خیلی بد بود ولی برای سلامتی بود وتو هم مارو میبخشی بازم بعدش خوابیدی
26 اسفند 1391

واما روزی که تو میخواستی به دنیا بیای

          امروز بیست و یک اسفند وما با دایی رضا و مامان جون و خاله فرشته تو یک هوای بارونی  که بعدش تبدیل به تگرگ شد رفتیم بیمارستان تا من تو رو از تو دلم در بیارم اخه دیگه طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر تورو ببینم اخه ما ٧سال منتظرت بودیم وتو همچنان در حال ناز کرد ن و بالاخره  وتوساعت بست دقیقه به ١ به دنیا اومدی وای که چقدر اون لحظه قشنگه امیدوارم هر کسی نداشته  براش پیش بیادبعد تو رو بردن لباس بپوشی دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید که بعد از ٣ساعت تو رو به من دادن تا بهت شیر بدم تو هم خیلی قشنگ مثل یک فرشته کوچولو شیر خوردی و خوابیدی بعد ما رو با هم بردن تو یک اتاق بزرگ و گت...
22 اسفند 1391

نوار قلب و سنو گرافی اخر

سلام امروز من و بابایی از خونه مامان جونی با دایی رضا اومدیم بیمارستانتا شاید تو این دنیا زودتر طلب کنی البته از صبح که رفتیم تا ساعت 7 شب بیمارستان بودیم و همه نگران شده بودن که نکنه اتفاقی افتاده اما نه ما سر گرم کار بودیم وتو نوبت  وبه کسی زنگ نزده بودیم خلاصه اقای دکتر سرش خیلی شلوغ بود که منشیش رفت ومنم برای اینکه سر به سر دکتر بذارم نشستم پشت سیستمش و شروع کردم باهاش صحبت که چی بنویسم  اسم مریض چیه اونم چون پشت پرده بود سرگرم مریض متوجه نشد و بعد که متوجه شد گفت شما بلد نیستی و بالا خره نوبت ماشد ومن به او گفتم  میتونم صورت دخترم ببینم گفت باش طلبت و وزنت و گفت وگفت سالم سالمی اینم عکس سونو گرافی البته ماشا الله تو اینقد...
12 اسفند 1391

وقتی دختر عمو زودتر به دنیا اومد

امروز عمه جون اومد خونه ما منم برا بابایی کباب تابه ای درست کرده بودم اومد و گفت بلد نیست با دوربین کار کنه وبرا فردا لازمش داره چون فردا تولد چسر عمو ابوالفضل بود و میخواستن نینی مریم  یعنی خواهر پسر عمو ابوالفضل هم از بیمارستان بیارن وی من هر طوری حساب کردم دیدم زوده باید حد اقل ٢هفته دیگه به دنیا بیاد ولی بشنو از اینجا که به دنیا اومده وبرای اینکه ما نترسیم به ما نگفتن  وما بعدا متوجه شدیم اینم عکس های اون شب و تو همچنان تو دل مامانی بازی میکردی ...
1 بهمن 1391

وقتی تو دل مامان بودی

          سلام گل مامان این جا ما رفته بودیم خونه بابا جونی البته تو هنوز تو دل مامانی بودی ومن وخاله پریسا تصمیم گرفتیم برای یادگاری عکس بگیریم که عکسش برات میزارم البته اینجا خیلی اندامم چاق شده امیدوارم بعدا بهم نخندی جیگر طلای مامان ...
30 دی 1391
1